زندگی پشت دیوار آهنین
شیوا فرهمند راد
از کادرهای پیشین حزب توده ایران
خدیجه مصدق دختر دکتر محمد مصدق
آنچه در پی میآید ترجمه تازهترین کتاب کریستوفر دی بلیگ، روزنامهنگار
و محقق بریتانیایی است؛ «ایرانی میهنپرست؛ محمد مصدق و کودتای خیلی انگلیسی»، بر
اساس آخرین یافتهها و اسناد منتشرشده در آرشیوهای دولتی آمریکا، بریتانیا و دیگر
کشورها به شرح زندگی سیاسی مصدق میپردازد.
.
روز داغی بود وسط تابستان ۱۹۴۰. مصدق به تهران آمده بود تا گنهگنه تهیه کند. او، زهرا، خدیجه و مجید (نوه مصدق، فرزند ضیاءاشرف) توی ویلایی اجارهای بودند در شمیران، وسط دامنههای کوهستان البرز. آن زمان شمیران هیچ شبیه جنگل پر از برج الانش نبود. در واقع هنوز جزئی از تهران هم نشده بود. روستایی بود و جمعیت اندک پراکندهای داشت و فقط رولز رویس رضاشاه سکوت و آرامشش را به هم میزد. خانوادۀ مصدق ساکن چند تایی اتاق بودند با اسباب و اثاثیهای ساده توی باغی بزرگ که وسطش آلاچیقی داشت کنار استخری، برای صرف غذا و تفرج و تفریح.
گرگ و میش غروب بود که رئیس پلیس محل و دو تا
پاسبان رسیدند دم در باغ. نوکر خانه گفت «آقا خانه نیستند» اما سر آخر زیر بار رفت
که اینطور نیست و گفت توی آلاچیق منتظر بمانند تا مصدق بیاید. مصدق وارد آلاچیق
که شد، گفت «تمام ده سال گذشته را منتظرتان بودم.» پلیسها ازش خواستند با ماشین
خودش همراهشان بیاید و هر چه یادداشت و سند در آنجا دارد، با خودش بیاورد.
قرار شد بروند خانۀ وسط شهرشان در خیابان کاخ،
چند تایی سند دیگر را بردارند و بعد بروند به ادارۀ پلیس. قرار شد آنها نگاهی به
نوشتههای مصدق بیندازند، چند تایی سؤال ازش بپرسند و بعد بگذارند برود. مصدق حرفهای
اطمینانبخش پلیسها را باور نکرد، اگرچه وقتی داشت میرفت، عینشان را برای همسرش
تکرار کرد.
احتمالاً چند تایی عامل در بازداشت مصدق نقش
داشتند، همهشان هم مرتبط با نوع روابط و ارتباطات واقعی یا منتسب او با خارجیها،
روابط و ارتباطاتی که رضاشاه را نگران میکرد و آزار میداد. شاید مصدق اشتباه
کرده بود که خانمی فرانسوی برای تدریس خصوصی به مجید و خدیجه ....